سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
.

ای تیغ نجات بخش حیدر بودی

   از تیغ زبان خلق بهتر بودی 

هر چند شکافتی سرم را ، الحق

 صد مرتبه مهربان تر از در بودی

دلی ای تیغ بس خونخوار داری

که بویی از در ودیوار داری

نه تنها سر که سوزاندی دلم را

گمانم ارث از مسمار داری

بسوزان گرچه جانم سوخت آن روز

نبودی خانه مانم سوخت آن روز

میان شعله تا افتاد یارم

تمام دودمانم سوخت آن روز


نوشته شده در شنبه 90/5/29ساعت 8:7 عصر** نظرات و پیشنهادات **|

یکی از بارزترین نشانه‏های مظلومیت فاطمه علیهاسلام مخفی بودن قبر آن بانوی اسلام است و امیرالمؤمنین علیه السلام مخصوصا آن قبر مطهر را پنهان کردند تا این نشانه تا قیامت و یا قیام حضرت مهدی علیه السلام باقی بماند

روایاتی که جای قبر مطهر فاطمه علیهاسلام را بیان می‏کند مختلف است
مثلا در روایت بحار 1/212/43 می‏گوید: امیرالمؤمنین جسد مطهر فاطمه علیه السلام را شبانه از خانه خارج کرد و به سوی بقیع برد و در آنجا دفن کرد.
اما در روایت بحار -/171/43 می‏گوید امیرالمؤمنین جسد فاطمه علیهاسلام را به بقیع برد ولی آن جسد مطهر را در روضه دفن کرد و ظاهرا روضه فاصله بین قبر رسول خداست با منبر آن حضرت.

بحار/43/193/21 آورده که امیرالمؤمنین خطاب به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم عرضه می‏دارد: سلام من بر تو و سلام دخترت بر تو، دختری که در بقعه و ضریح تو به خاک سپرده شده است.
از طرفی از بعضی از روایات استفاده می‏شود که قبر مطهر حضرت زهرا در بقیع نیست.

مثلا در روایت بحار 9/143/44 امام باقر علیه السلام می‏فرماید: وقتی موقع شهادت حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام رسید، امام مجتبی به امام حسین علیه السلام فرمود: برادر جان؛ من که از دنیا رفتم، مرا متوجه قبر جدم رسول الله کن تا با آن حضرت تجدید عهد کنم، بعد مرا به طرف قبر مادرم فاطمه علیهاسلام ببر و سپس مرا در بقیع دفن نما.

یا در بحار/144/44 می‏فرماید وقتی عایشه ممانعت کرد که امام مجتبی علیه السلام را کنار رسول خدا دفن کنند، حضرت امام حسین علیه السلام جنازه مطهر امام مجتبی را به طرف قبر مادرشان فاطمه بردند. سپس جنازه را خارج کردند و در بقیع دفن نمودند.
از این دو روایت اخیر هم معلوم می‏شود قبر مادرشان فاطمه علیهاسلام در بقیع نیست.

به نظر برخی از محققین، قبر فاطمه زهرا علیهاسلام داخل بیت فاطمه یعنی همان خانه مسکونی حضرت است، به تأیید بعضی از روایات؛
مثلا در بحار 2/192/100 آمده است که بزنطی می‏گوید: از حضرت امام رضا علیه السلام پرسیدم: فاطمه علیهاسلام در کجا مدفون است؟ حضرت فرمود: مردی این سؤال را از جعفر کرد و عیسی بن موسی حاضر بود. عیسی در جواب آن مرد گفت حضرت فاطمه در بقیع دفن شده. من گفتم: آقا من با او کاری ندارم. شما از پدرانتان به من خبر دهید که قبر مادرتان زهرا کجاست؟
حضرت فرمود فاطمه علیهاسلام در خانه خودش دفن شد.
و نیز در بحار -/185/43 آمده است که از حضرت ابوالحسن - که ظاهرا امام رضا علیه السلام است - پرسیدم قبر فاطمه علیهاسلام کجاست؟ حضرت فرمودند: فاطمه علیهاسلام در خانه خودش دفن شد و چون فضای مسجد پیغمبر را بزرگ کردند، قبر مطهر آن حضرت در مسجد واقع شد.

منابع:

  • بحارالانوار، ج 43، ص 171، 212، 185، 193.
  • بحارالانوار، ج 44، ص 142 و 144.
  • بحارالانوار، ج 100، ص 92.

نوشته شده در پنج شنبه 90/2/1ساعت 1:54 عصر** نظرات و پیشنهادات **|

از فاطمه اکتفا به نامش نکنید

نشناخته توصیف مقامش نکنید

هر کس در او محبت زهرا نیست

علامه اگر هست سلامش نکنید

  

پیغمبری که عمری غمخوار امتش بود

روی کبود زهرا (س) اجر نبوتش بود؟


نوشته شده در یکشنبه 90/1/28ساعت 10:58 عصر** نظرات و پیشنهادات **|

آنجا که خانه توست دنیای دیگری هست
آری در این زمین هم، یک جای بهتری هست

هر صبحدم که خورشید از خانه تو خیزد
گوید که آی مردم اینجا پیمبری هست

نامه نوشتم اما، مانده به روی دستم
اینجا پر از کلاغ است، آنجا کبوتری هست؟

آقا اگر بیاییم آن شهر بانک دارد؟!
بازارتان چطور است؟ اجناس و مشتری هست؟!

اینجا دلارهامان در گاو صندوق امن است
آنجا اگر بیاییم اصلا کلانتری هست؟!

ما اعتقاد داریم چایی اول وقت
حالا نماز بعداً، آنجا سماوری هست؟!

هر جمعه سفره چیدید تا میهمان بیاید
آقا ببخش ما را کار مهمتری هست

این جمعه خسته بودیم، بگذار هفته بعد
حالا که وقت داریم، یا ماه دیگری هست

گم گشته ایم آقا پیدا کنید ما را
در لابلای این شهر، این شهر محشری هست

جز چند عده معدود، باقی خوشیم آقا
اصلا حواسمان نیست دنیای دیگری هست!

 


نوشته شده در سه شنبه 89/12/3ساعت 9:8 عصر** نظرات و پیشنهادات **|

 

حسین(ع) را منتظرانش کشتند

بعد از اینکه امام حسین (ع) به مکه رفت مردم کوفه نامه های بسیاری به اما نوشتند

 و دعوتش کردند تا به کوفه بیاد و حکومت خود را در کوفه بر قرار کنه

 میگن هیجده هزار نامه نوشتن و اما حسین رو دعوت کردند

تو اون زمان و با اون فاصله بین کوفه و مکه هیجده هزار نامه خیلیه

 اما روز عاشورا همین کوفیان ..............

اما ما چی؟ ما چیکار کردیم؟ ما اگه کربلا بودیم چیکاره بودیم؟

اصلا

ما چقد نامه واسه امام زمان نوشتیم؟ آیا ما هم کوفی وار نامه نوشتیم؟

حسین غریبه

هر چند که خسته ایم از این حال نیا!

شرمنده! اگر ندارد اشکال نیا!

ما خط تمام نامه هامان کوفی است

آقای گلم زبان من لال نیا!

****

هم چاه سر راه تو باید بکنیم

هم اینکه از انتظار تو دم بزنیم

این نامه ی چندم است که می خوانی

 

داریم رکورد کوفه را می شکنیم


نوشته شده در جمعه 89/10/3ساعت 6:40 عصر** نظرات و پیشنهادات **|

پیرمرد ایستاده بود دم در و پسر جوان را جلوی همه، بلند بلند نصیحت می کرد. وسط حرف هایش هم به مردمی که برای روضه آمده بودند، خوش آمد می گفت. پسر سرش را انداخته بود پایین و به حرف های پیرمرد گوش می داد. 

پیرمرد: نمی گویم ننداز، بنداز، ولی آخه این چیه؟ خب حداقل اسم معصومی، قرآنی، دعایی، چیزی می انداختی دور گردنت، نه این. حیف نیست تویی که آمده ای مجلس امام حسین، ادای یه عده اجنبی را در بیاری؟ بچه مسلمان را چه به این رفتارها؟ 

موبایل پیرمرد زنگ خورد و مشغول صحبت شد. پسر جوان آرام از مجلس بیرون آمد. گوشی ام پی تری پلیر را در گوشش گذاشت. صدای مداحی را زیاد کرد و با چشمی گریان وارد کلیسای آنطرف خیابان شد.
نوشته شده در پنج شنبه 89/7/22ساعت 12:6 صبح** نظرات و پیشنهادات **|

و اربعین از رازهای هستی است و اربعین حسین (ع) روز بسط لطف اوست بر پیروان و دوستدارانش. و در مقام حسین (ع) همین بس که در زیارت اربعینش خطاب به جدشان محمد مصطفی (ص) و پدر بزرگوارشان حضرت علی (ع) و مادر گرامیشان فاطمه (س) میگوییم که خداوند عزاداری شما را در رثاء حسین (ع) فبول فرماید.
در فرهنگ عاشورا، اربعین به چهلمین شب شهادت حسین بن علی(ع) گفته میشود که مصادف با روز بیستم ماه صفر است. از سنتهای مردمی گرامی داشت چهلم مردگان است، که به یاد عزیز فوت شده خویش، خیرات و صدقات میدهند و مجلس یاد بود بر پا میکنند، در روز بیستم صفر نیز، شیعیان، مراسم سوگواری عظیمی را در کشورها و شــــهرهای مختلف به یاد عاشورای حسینی بر پا میکنند. عاشقان و پیروان آن امام، در سحال اســـــرار اربعین به ذکر پرداخته و باران اشکبار چشم خویش را با مظلومیت حسین و یارانش پیوند می زنند. این راه، راه تداوم عشق است و بی گمان هیچگاه بی رهرو نخواهد بود.
در نخستین اربعین شهادت امام حسین (ع)، جابر بن عبدالله انصاری و عطیه عوفی موفق به زیارت تربت و قبر سید الشهدا شدند. بنا به برخی نقلها، در همان اربعین، کاروان اسرای اهل بیت (ع) دربازگشت از شام و سر راه مدینه، از کربلا گذشتند و با جابر دیدار کردند. البته برخی از مورخان نیز آن را نفی کرده و نپذیرفته اند، از جمله مرحوم محدث قمی در «منتهی الامال» دلایلی ذکر میکند که دیدار اهل بیت از کربلا در اربعین اول نبوده است. به هر حال، تکریم این روز و احیای خاطره غمبار عاشورا، رمز تداوم شعور عاشورایی در زمانهای بعد بوده است.

نوشته شده در پنج شنبه 88/11/15ساعت 11:17 عصر** نظرات و پیشنهادات **|

یکی بود یکی نبود. یه علی آقایی بود از اون هفت خط های روزگار. چشمتو میبستی جیبتو میزد. کارش این بود.
حسابی حرفه ای شده بود. صبح تا شب توی این مسجد، توی اون حسینیه، آدم نشون میکرد، تا چراغارو خاموش میکردن و میرفتن توی حس، علی آقای ما کارش رو شروع میکرد. در آمدش بد نبود. روزانه خرج خودش و خواهر و مادرش رو در می آورد. باباش مدتها بود عمرشو داده بود به شما. ننش هم به هوای اینکه بچش سر کاره کلی دعاش می کرد:
خدا خیرت بده ننه! ایشالا توی لباس دامادی ببینمت.
چه میدونست که بچش یکی از جیب برهای حرفه ای شهره .
تا یه شب طبق برنامه ی همیشگی با همکاراش یعنی همون جیب بر های وردستش میرن یکی از مجالس شهر .
میشینن و همونجور که داشتن مردم رو ورانداز میکردن که کی پول دار تره و کی سرش به تنش می ارزه میبینه اصلاً حس و حال دزدی رو نداره. به رفیقاش نگاه میکنه میبینه که آره. امشب حسش نیست. شبهایی هم که حسش نیست احتمال گیر افتادنش بیشتره. تا میبینه اوضاع به قول معروف "خیته" یه اشاره میکنه که برو بچ امشبو بیخیال!
چراغارو خاموش میکنن و شروع میکنن به روضه خونی و سینه زنی. یه لحظه علی آقا به خودش میاد میبینه صورتش پر از اشکه و داره وسط جمعیت سینه میرنه . انگار امشب اصلاً یه جورای دیگست. حالا کسی که برای جیب بری اومده توی مجلس شده گریه کن و سینه زن همون مجلس! بگذریم...
اون شب علی آقا چیزی کاسب نمیشه و میاد بره خونه، یادش میاد که ای داد بیداد آبجی و ننم شام ندارن و منتظر منم. من هم که کاسبی نکردم و پول ندارم. چه کنیم، چه نکنیم. میگه پیاده میرم خونه تا خوابشون ببره و چشمام توی چشماشون نیفته.
بعد از یکی دو ساعت میرسه سر کوچشون و میخواسته بره خونه که همسایه دستاشو میگیره و میگه کجا بودی؟
یک ساعته منتظرتم؟ بیا خونه ی ما.
تا میاد به خودش بجنبه میبینه یه دیس غذا با بهترین مخلفات جلوش هست و خونه ی حاج آقا افتاده.
حاجی میگه بخور که دو ساعت پیش خواهرت و مادرت هم غذا خوردن و خوابیدن.
میگه حاجی تا بهم نگی چی شده لب به غذا نمیزنم.
از حاجی انکار و از علی آقا اصرار.
تا بالاخره حاج آقا میگه: سر شب خوابیده بودم. خواب دیدم امام حسین (ع) دارن دوون دوون میان و بهم گفتن فلانی! امشب همسایتون مهمون ما بوده نتونسته برای خانوادش شام تهیه کنه. میری شامشون رو میدی. پسره هم که اومد شامشو میدی و از فردا صبح میبریش در کارگاهت با حقوق ماهی ... تومن پیشت کار میکنه!!!!!!

 یا حسین(ع)،

حاجت ها و گناه های من بزرگ تره یا رحمت و کرم شما؟

 


نوشته شده در جمعه 88/9/13ساعت 11:4 عصر** نظرات و پیشنهادات **|

آمدن آن حضرت به مکه

چون حضرت سیدالشهداء علیه السلام در سوّم ماه شعبان سال شصتم هجرت از بیم آسیب مخالفان، مکه ی معظمه را به نور قدوم خود منور گردانیده بود، در بقیّه ی آن ماه و ماه رمضان و شوال و ذی قعده در آن بلده ی محترمه به عبادت حق تعالی قیام می نمود. چون ماه ذی حجّه درآمد، حضرت، احرام به حج بستند. چون یزید پلید، جمعی را فرستاده بود به بهانه ی حج که آن حضرت را گرفته و نزد او بَرَند یا به قتل آورند، حضرت، احرام حج را به عمره عدول نمود، اعمال عمره را به عمل آورد و مُحِل شد (از احرام خارج شد) و متوجه عراق گردید.

محمد بن حنفیه به خدمت آن حضرت آمد و گفت: ای برادر! تو دانستی غَدر و مکر اهل کوفه را نسبت به پدر و برادر خود و می ترسم که با تو نیز چنین کنند. اگر در مکه بمانی که حَرَم خداست، عزیز و مکَرَّم خواهی بود. کسی درمکه متعرّض تو نمی تواند شد. حضرت فرمود: می ترسم که یزید پلید مرا درمکه شهید گرداند و نمی خواهم که حرمت کعبه به سبب من ضایع شود.

... چون هنگام سحر شد، حضرت فرمود شتران را بار کردند. چون خبر به محمد رسید، بی تابانه آمد و بر مهار ناقه ی برادر بزرگوار خود چسبید و گفت: ای برادر! با من وعده کردی که در این امر اندیشه به کار بری چرا به این زودی متوجه سفر می گردی؟ حضرت فرمود که: چون تو رفتی، حضرت رسالت صلی الله علیه و آله به نزد من آمد و فرمود: ای حسین! برون رو که حق تعالی می خواهد تو را در راه خود کشته ببیند.محمد گفت: هرگاه تو به این عزم می روی، زنان خود را چرا با خود می بری؟ حضرت فرمود: حق تعالی می خواهد ایشان را اسیر ببیند. پس محمد حنفیّه با دل بریان و دیده ی گریان، آن امام عالمیان را وداع کرد و برگشت.

نامه ی والی مدینه به ابن زیاد

چون ولید، والی مدینه شنید که حضرت امام حسین علیه السلام متوجه عراق شده است، نامه ای به پسر زیاد نوشت که: شنیده ام، حسین، متوجه ی عراق شده است و او فرزند فاطمه علیهاالسلام دختر رسول خداست. متعرض او مشو و آسیبی به او مرسان که تا دنیا باقی است، مورد لعنت دوست و دشمن گردی. چون نامه به او رسید، تاثیری در او نکرد.

پیکی به سوی کوفه

چون امام مظلوم به نزدیکی عراق رسید، قیس بن مُصَهَّر را به رسالت به جانب کوفه فرستاد. هنوز خبر شهادت مسلم به آن حضرت نرسیده بود. نامه ای به جانب کوفه نوشت [و آنان را برای آماده شدن جهت کار زار فرا خواند].

پیک آن حضرت روانه شد و به قادسیّه رسید. حصین ابن نُمیر که با سپاهی جهت مقابله با امام در آن جا بودند، او را گرفت و خواست که نامه را از او بگیرد. [قیس] نامه را پاره کرد و به او نداد. حصین او را به نزد ابن زیاد فرستاد. ابن زیاد گفت: چرا نامه را پاره کردی؟ گفت: برای آن که تو مطلع نشوی بر آن چه در آن نامه بود. ابن زیاد در خشم شد و گفت: دست از تو برنمی دارم تا محتوای نامه را به من نگویی یا بر منبر بالا روی و حسین و برادر و پدرش را ناسزا بگویی و الا تو را پاره پاره می کنم.

پس بر منبر بالا رفت و ثنای حق تعالی ادا کرد و درود بر حضرت رسالت و اهل بیت او فرستاد و صلوات بسیار بر حضرت امام حسین علیه السلام و پدر و برادر بزرگوارش فرستاد و ابن زیاد و پدرش و سایر بنی امیه را لعن بسیار کرد و گفت: اهل کوفه! من پیک امام حسین علیه السلام به سوی شما [هستم] و او را در فلان موضع گذاشته ام. هر که خواهد یاری او نماید، به خدمت او بشتابد. ابن زیاد امر کرد که او را از بالای قصر به زیر انداختند و به درجه ی شهادت فایز گردید.

خبر شهادت مسلم بن عقیل

[دو نفر از یاران امام گفتند:] ناگاه دیدیم که مردی از جانب کوفه، پیدا شد. چون سپاه، آن جناب را دید، راه را گردانید. ما بر سر راه او رفتیم و از احوال کوفه پرسیدیم. گفت: از کوفه بیرون نیامدم تا دیدم، مسلم بن عقیل و هانی را شهید کردند و پاهای ایشان را گرفته، در بازارها می کشیدند.

چون شب به خدمت آن جناب رفتیم و این خبر وحشت اثر را عرض کردیم. حضرت از استماع این قضیه بسیار اندوهناک گردید و مکرر فرمود: انّاللّه ِ و انا الیهِ راجعون. خدا رحمت کند، ایشان را.

پس حضرت، اصحاب خود را جمع نمود و فرمود: به ما خبر رسیده که مسلم بن عقیل و هانی بن عروه را شهید کرده اند و شیعیان ما، دست از یاری ما برداشته اند. هر که خواهد ازما جدا شود بر او حَرَجی نیست. جمعی که برای طمع مال و غنیمت و راحت و عزت دنیا با آن جناب رفیق شده بودند از استماع این اخبار متفرق گردیدند و اهل بیت و خویشان آن حضرت و جمعی که از روی ایمان و یقین، اختیار ملازمت آن جناب نموده بودند، ماندند.

ملاقات با لشکریان حُرّ

[چون پیش رفتند] حُرّبن یزید با هزار سوار نزدیک ایشان رسید. چون آن منبع کرم وسخاوت، در آن خیل ضلالت، آثار تشنگی مشاهده نمود، اصحاب خود را متوجه گردیده، [که] ایشان را با اسبان سیراب گردانید.

پس اصحاب خود را حکم فرمود، سوار شوند. چون خواستند که برگردند، لشکر مخالف بر سر راه آمده، مانع شدند. حضرت با حُرّ خطاب کرد که: مادرت به عزای تو بنشیند، از ما چه می خواهی؟ حرّ گفت: اگر دیگری نام مادرم را می بُرد، البته متعرض مادر او می شدم. اما در حق مادر تو به غیر از تکریم و تعظیم سخنی بر زبان نمی توانم آورد. حضرت فرمود: مطلب تو چیست؟ حُرّ گفت: می خواهم تو را به نزد پسر زیاد برم. آن جناب فرمود: تا زنده ام به این مذلّت راضی نمی شوم. حرّ گفت: من نیز دست از تو بر نمی دارم. سپس گفت: اکنون که به آمدن کوفه راضی نمی شوی، به راه دیگر به غیر راه مدینه برو تا من حقیقت حال را به پسر زیاد بنویسم. شاید صورتی رو دهد که من به محاربه ی چون تو بزرگواری مبتلا نشوم.

سرزمین محنت و رنج

چون صبح شد، فرود آمدند و نماز بامداد گذاردند. حضرت سوار شد و هرچند می خواستند به جانب دیگر بروند،لشکر حر ممانعت می نمودند تا آن که به زمین کربلا رسیدند. حضرت پرسید که: این زمین چه نام دارد؟ گفتند: این را کربلا می گویند. چون امام مظلوم آن نام محنت انجام را شنید، آب حسرت از دیده های مبارکش فروریخت و فرمود: این موضع کرب وبلا و محل محنت و عِناست و این، جای ریختن خون شهیدان کربلاست. پس به ضرورت درآن جا فرود آمدند و سرادق عصمت و جلالت اهل بیت رسالت بر پا کردند... چون روز دیگر شد، عمربن سعد با چهار هزار منافق عنید به کربلا رسید و در برابر لشکر امام سعید، فرود آمدند.

پس نامه ای به پسر زیاد نوشت و حقیقت حال را عرض کرد. آن لعین بد اصل، چون نامه را خواند گفت: اکنون که چنگال ما بر او بند شده است، او را رها می کنیم؟! هرگز چنین نخواهیم کرد. سی هزار سوار به تدریج نزد عمر جمع شدند و ابن زیاد نامه به عمر نوشت که: از برای تو عُذری نگذاشتم در باب قلَّت لشکر، باید که مردانه باشی و آن چه واقع می شد، هر صبح و شام، مرا خبر دهی... پس حضرت امام حسین علیه السلام عمربن سعد را در میان شب طلبید و به آن بی سعادت گفت: با من مقاتله می کنی و می دانی که من کیستم و پسر کیستم. آیا از خدا نمی ترسی و اعتقاد به روز جزا نداری؟ بیا به جانب من و سعادت ابدی برای خود تحصیل کن و خود را از عذاب ابدیِ آخرت نجات دِه.

چون حضرت دید که موعظه در آن سیاه دل اثر نمی کند، روی مبارک از او گردانید و فرمود که: خدا تو را در میان رختخواب به قتل رساند و در آخرت تو را نیامرزد. امید دارم که تَمَتُّعی (بهره ای) از دنیا نبری.

پس پسر زیاد نامه ی دیگر به تاکید و تهدید به عمر نوشت که: شنیده ام که با حسین مدارا می نمایی و شب ها با او صحبت می داری، چون نامه ی من به تو رسد، باید که بر ایشان بتازید و ایشان را مهلت ندهید و بعد از کشتن، اسب بر بدن های ایشان بتازید. اگر چنین خواهی کرد، نزد ما گرامی خواهی بود و تو را جزای نیکو خواهیم داد و اگر از تو نمی آید، دست از امارت لشکر بردار و امارت سپاه را به شمر بگذار.

شبی برای راز و نیاز

[در روز نهم ماه محرم، چون سپاه عمرسعد قصد تعرّض داشت، امام حسین علیه السلام به برادرش عباس گفت: [ای برادر! اگر توانی ایشان را راضی کن که محاربه را به فردا قرار دهند که امشب، وداع پروردگار خود به جا آورم زیرا که پیوسته خواهان و مشتاق نماز و تلاوت و استغفار و دعابوده ام و یک شب را برای مناجات و تضرع به درگاه قاضی الحاجات غنیمت می شمارم... [خواسته حسین را اجابت کردند و] عمر سعد در میان لشکر شقاوت اثر، ندا کرد که حسین و اصحابش را امشب مهلت دادیم...

چون لشکر مخالف، سیدشهداء را احاطه کردند، حضرت اصحاب خود را جمع کرد و فرمود: من بیعت خود را بر شما حلال کردم و شما را نیز مرخص گردانیدم، شما تاب مقاومت این گروه بی شمار را ندارید که ایشان مرا می طلبند و با من کار دارند. چون مرا بیابند، دیگری را طلب نمی کنند.

پس اهل بیت و خویشان و خواص اصحاب آن حضرت که به قوت ایمان و یقین، از عالمیان، ممتاز بودند گفتند: ما ازتو مفارقت نمی نماییم و در حزن و اندوه و محنت و بلا با تو شریکیم و قرب خدا را منوط به خدمت تو می دانیم. [و] تمام آن شب را به عبادت و دعا و تلاوت و تضرع و مناجات به سر آوردند و صدای تلاوت و عبادت از عسکر سعادت اثرِ آن نور دیده ی خیرالبشر بلند بود.

صبح عاشورا

چون صبح آن روز طالع شد، آن امام مظلوم با اصحاب خود نماز صبح ادا کرد و بعد از نماز، رو به جانب اصحاب سعادت مآب خود گردانید و فرمود: گواهی می دهم که امروز همه ی شما شهید خواهید شد به غیر از علی بن الحسین، پس از خدا بترسید و صبر کنید تا به سعادت شهادت فایز گردید و از مشقّت و مذلّت دنیای فانی رهایی یابید.

آن حضرت در خطبه [ای خطاب به لشکر عمر بن سعد] فرمود: به درستی که پسر زیاد، مرا مردّد گردانیده است میان کشته شدن و اختیار مذلت نمودن و هرگز نخواهد شد که من خود را ذلیل و اسیر چنین کافری گردانم و صاحبان همت های بلند و خصلت های ارجمند و ارباب نَسَب های فاخر و پروردگان دامان های طاهر، هرگز مذّلت لئیمانه بر شهادت کریمانه، اختیار نمی کنند. به درستی که من عذر خود را ظاهر گردانیدم و حجت خدا را بر شما تمام کردم و اینک با قلّت اعوان (یاران) با این گروه قلیل از بزرگواران رو به شما می آیم و پشت از جهاد نمی گردانم و می دانم که همه، شهید خواهیم شد ولیکن جدم مرا خبر داده است که بعد ازشهادت من به اندک زمانی، به تیغ انتقام کشته خواهید شد و به آروزهای خود نخواهید رسید. اکنون هرچه خواهید بکنید، من توکل بر خدا کرده ام و آن چه برای من مقدّر گردانیده به آن راضی ام.


نوشته شده در دوشنبه 88/9/9ساعت 6:6 عصر** نظرات و پیشنهادات **|

الو سلام منزل خداست؟

این منم مزاحمی که همیشه آشناست هزار دفعه شماره شما را دلم گرفته است 

ولی هنوز در پشت خط منتظر یک صداست

شما که گفته اید جواب سلام واجب است به ما که می رسد حساب بنده هایتان جداست

الو الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد

خرابی از من است یا که عیب از سیم هاست؟!

چرا صدایتان نمی رسد 

کمی بلند تر

صدای من چطور خوب و واضع ورساست

اگر اجازه دهی برایت درد دل کنم 

شنیدم گریه بر هر درد بی درمان دواست  

"شفاست"


نوشته شده در چهارشنبه 87/11/23ساعت 12:13 عصر** نظرات و پیشنهادات **|